چاغنامه
کاش گریه و خنده بود... زندگی
ز بهر چه به نوای تو مهمان، نمی شوم ز بهر چه به خدای تو مهمان، نمی شوم این همه دربدر پی تو دویدن مرا چه سودی ز بهر چه به صفای تو مهمان، نمی شوم چه سری ست در این حکمت نهانی ندانمی ز بهر چه به نجوای تو مهمان ، نمی شوم ساقیا سر می نگه داریم و افشا نکنیم دمی ز بهر چه به خماری تو مهمان، نمی شوم چاره درد من نیم نگاه توست، نگاه تو سراپرده درد من نیم نگاه توست، نگاه تو به امیدی دل به تو دادم به امیدی جانا سر ترانه درد من نیم نگاه توست، نگاه تو سر بر کویر تنهایی گذارم و داد آریم دلا سر نغمه درد من نیم نگاه توست، نگاه تو ساقیا خمار چشم تو شده نگاهم درا سر پیمانه درد من نیم نگاه توست، نگاه تو ترسم که بی تو باشد روزگارم،روزگارم ترسم که بی تو باشد ایامم ، روزگارم ندارم هیچ نشانی ز بیداری خود همی ترسم که بی تو باشد جهانم ، روزگارم به هر کوی و برزن برفتم و نیافتم خیالی ترسم که بی تو باشد دنیایم ، روزگارم ساقیا منی در خود گم کرده و نمی یابمی ترسم که بی تو باشد زمانه ام ، روزگارم مرا دل من بی تو بهارم، خزان شده مرا گل من بی تو جهانم ، خزان شده کیست نغمه خود به آوایی جان داده مرا جلال من بی تو نشانم ، خزان شده شبی تا صبح خدا خدا یی کردم ترانه مرا خیال من بی تو شبابم ، خزان شده ساقیا محرم دل شدیم و کردیم بهانه مرا زلال من بی تو دنیایم ، خزان شده هیچ کس دل مرا تسخیر نکرد جز نگاه، تو هیچ کس گل مرا تقطیر نکرد جز نامه، تو من که به امیدی دل به تو داده بودمی جانم هیچ کس خیال مرا تعبیر نکرد جز شامه، تو چه شد که تو غایب زنظرشدی و گشتی بهارم هیچ کس سیال مرا تفسیر نکرد جز خامه،تو ساقیا مرحمتی فرما و پر کن پیاله دل خماری ام هیچ کس پیمانه مرا تکفیر نکرد جز میخانه، تو شبی دور خود افروختم شمع عشق را، بنامت غمی بر خود کاشتم جمع عشق را، بنامت افسوس سوختم و ساختم کاشانه دلم را در دریای همی سر خود داشتم شمع عشق را، بنامت ندانستم که لیلی زان چرای شکست سبوی مجنونی دمی فر خود نشاندم جمع عشق را ،بنامت ساقیا فتاد پیاله میخانه ز دستم و شدم خجل ز اقبایی خمی پر خود نهاندم شمع عشق را، بنامت بیچاره من که دل به گل دادم و خار، شدم بیچاره من که دل به زمان دادم و خار،شدم هنوز هم بوی دوستی و رفاقتی می دهی بیچاره من که دل به جان دادم و خار، شدم من که به هستی ندادم تن و جانی عمری بیچاره من که دل به گمان دادم و خار، شدم ساقیا بیادت سوخت شمع و پروانه ام همی بیچاره من که دل به سامان دادم و خار، شدم حسرت امروز چه خورم که نیست ز فردایم، نشانی حسرت دیروز چه خورم که نیست ز بیداریم، نشانی عمری در افسوس دیدن تو سوختم و ساختم دریغای حسرت نیاز چه خورم که نیست ز عاشقیم، نشانی الا ای آهوی وحشی رسیدن تو را به انتظار نشستمی حسرت گلناز چه خورم که نیست زگلستانم، نشانی ساقیا خراب این میخانه و میکده ام ما را یاد و خاطره ای حسرت طرناز چه خورم که نیست ز خماریم، نشانی نمی دانم دلم بی تو به آه پناه می برد ، چرا نمی دانم دلم بی تو پناه به آه می برد، چرا بنامت نکردم هیچ عذری و تمنایی که بیای زغربت نمی دانم دلم بی تو نامه به خانه می برد،چرا بسی که بیادت شبی بیدار ماندنم شدم خماریت نمی دانم دلم بی تو سایه به بهانه می برد، چرا ساقیا می خود به پیاله می برد میخوران روزگاریت نمی دانم دلم بی تو کاشانه به خرابه می برد،چرا شکست بو ته دلم و بیمار شد ، جان و تنم زین انتظار آمدنت دلم بیمار شد ، جان و تنم من که به یک آمدن ورفتنت دل بسته بودمی زین غبار نیامدنت دلم بیمار شد ، جان و تنم هیچ زخود نپرسیدی که این دو رویی زان چرایی زین تلبار بوسه ات دلم بیمار شد ، جان و تنم ساقیا مرا به امیدی مست و خراباتیم کردی دمی زین نگار میخانه ات دلم بیمار شد ، جان و تنم
| Design By : Night Skin |


